یک بار تو برنامه ی ماهِ عسل ( احسان علیخانی ) یه خانواده ی سیاه پوستِ آمریکایی رو آورده بودن که مسلمون شده بودن و مدتی بود در ایران زندگی میکردن...

اما زمانِ برگشتنِ این افراد نزدیک شده بود و میخواستن برگردن به کشورشون...

مجری ازشون پرسید چه چیزی رو در ایران خیلی دوست داشتین؟ و اگه به کشورِ خودتون برگردین دلتون براش تنگ میشه؟!

تماماً شده بودم گوش تا ببینم چه چیزی از ایران براشون جذاب و خاطره ساز بوده...

تا اینکه شنیدم هر 4 نفر به اتفاق گفتن دلمون برای شنیدنِ صدای اذان تنگ میشه...

چون تو ایالتِ ما هیچوقت همچین صدایی پخش نمیشه اونم 3 بار در روز...

حقیقتش انتظارِ شنیدنِ هر چیزی رو از این افراد داشتم جز دلتنگی برای اذون!!

اینکه یادِ این موضوع افتادم بخاطرِ این بود که یه بنده خدایی هست که هروقت این صدای اذون رو میشنوه، آه و ناله و نفرینش تا آسمون میرسه!!

و دائما گله و شکایت به مسجد میبره که صدای اذون رو قطع کنید!!

خب دیگه اگه میدونستیم چیزایی که در اختیار داریم کدومش نعمتِ کدومش ذلت که دیگه بنده نمیشدیم، بلکه میشدیم (نعوذ بالله) خدا!!

اما جالب اینجاست حالا که خدا نشدیم؛ اعتقاد داریم به خداوندیش اما اعتماد نداریم...!!

 

"یا ایها الذین امنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم واعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه و انه الیه تحشرون"

ای کسانیکه ایمان آورده اید دعوتِ خدا و پیامبر را اجابت کنید هنگامی که شما را به سوی چیزی میخواند که شما را حیات می بخشد، و بدانید خداوند ( به قدری به شما نزدیک است که ) میانِ انسان و قلبِ او حائل میشود و همه ی شما به سوی او محشور می شوید./ سوره انفال، آیه 24

 

مگه غیر از اینه که دعوتِ خدا ( اذان ) برای نماز حیات بخشِ؟!

 

سوته دلان نوشت:

اون بنده ی خدا که گله و شکایت به مسجد میبره، نه کلیمی هستش و نه ارمنی و نه زرتشتی، یه مسلمونه!!

خدایا بابتِ نعماتی که به ما دادی و ما نمیدونیم که نعمت هستن، شکر...هزاران بار شکر



«والسلام علی من التبع الهدی»