سوره ی قیامت، یکی از سوره های عجیب هستش، این سوره در کل از دو سیاق (پاراگراف) تشکیل شده، سیاق اول آیات 1 تا 35 و سیاق دوم آیات 36 تا 40...

اما عجیبیِ این سوره از این جهت هستش که وسطِ یه بحثِ مهم درباره ی معاد، یه نکته ی اخلاقی خطاب به پیغمبر داره...

و دومین نکته ی عجیبش اینه که درسته دو تا سیاق داره، اما هردو سیاق از دسته های مختلف تشکیل شدن که ضمنِ سوره مشخص میشه...

و نکته ی سوم اینکه این سوره از ترتیب و فرمتِ خاصی برخوردار نیست و ما خودمون باید این کار رو مرحله به مرحله انجام بدیم...

اینکه هر سوره سیاق بندی میشه به این معنی نیست که سوره تکه پاره هستش، نه؛ سوره کلا از یک سیاق تشکیل شده و ما برای فهمِ بهتر باید به چند سیاق تقسیم کنیم تا جاهایی که غیرِ مرتبط با هم هستن، ارتباطشون با هم مشخص بشه و دستِ آخر یه جهتِ هدایتی از سوره روشن بشه...

و اما تدبر سوره ی قیامت...

«الهی به امیدِ تو»

سیاقِ اول:

از آیه ی 1 تا 35 رو شامل میشه اما خودش از چند دسته تقسیم میشه:

دسته ی اول آیه ی 1 و 2 که طلیعه ی (روشنگر و مقدمه) سوره هستن و خداوند میفرماید من به قیامت و نفس لوامه قسم نمی خورم، چون از بدیهی ترین بدیهیاتِ روز هستن...

دسته ی دوم آیاتِ 2 تا 6 هستن که به معنیِ ریشه ی گناه و معاد ناباوری هستن...

درسته که یه عده معاد رو قبول ندارن، اما از روی جهل نیست بلکه از روی عناد هستش، بخاطرِ همین چون علم به معاد دارن، خداوند سوره رو با دلیل و منطق و استناد شروع نکرده، فقط ایراد و درد رو مطرح کرده تا به درمان برسه، یعنی در حقیقت خداوند مثلِ نقادانِ این دنیا نیست که فقط درد رو ببینه و به فکرِ درمان نباشه، بلافاصله بعد از درد، درمان رو مطرح میکنه...

اون هم به این صورت که می فرماید انسان فکر میکنه ما نمی تونیم استخوان هاش رو جمع کنیم، و همه ی اینها بخاطرِ فسق و فجور و شهوت هستش نه بخاطرِ عناد و جهل، بخاطرِ همین با تمسخر رو به پیغمبر میگن: پس اون قیامتی که ازش حرف میزدی کو؟! چرا زمانش نمیرسه؟!

سپس خداوند در دسته ی سوم از سیاقِ اول یعنی آیاتِ 7 تا 15 شروع میکنه به معرفیِ قیامت...

که اون زمان چشم از شدتِ ترس خیره میشه، خورشید و ماه پنهان میشن و به هم پیچیده میشن، و اون زمانِ که انسان به دنبالِ راهِ فرار هستش ولی ملجائی پیدا نمیکنه، چون انسان هرچقد هم که بهانه تراشی کنه و عذرِ بدتر از گناه بیاره، خودش که دیگه به نفسِ خودش آگاهِ و نسبت به خطاهاش هوشیار...

در اینجا یه دسته ی چهارمی هست که از آیاتِ 16 تا 19 رو تشکیل میده و در حقیقت همون جنبه ی اخلاقی هستش، بخاطرِ همین چون هیچ ارتباطی به فضای قیامت نداره، به این آیات معترضه میگن، اما از اون جایی که هیچ کلامِ خدا بیهوده و عبث نیست، پس در این آیات هم حکمتی هست، ولی برای فهمِ موضوع در آخر بهش اشاره میشه...

دسته ی پنجم که ادامه ی آیاتِ 15 هستش، دو آیه ی 20 و 21 رو تشکیل میده، اونم به این معنی که انسان دنیارو دوست داره و آخرت رو رها کرده...

این دنیا دوستی و ترکِ آخرت، ریشه ی دسته ی دوم یعنی معاد ناباوری هستش...

یعنی خداوند در دسته ی دوم طرحِ موضوع کرد که انسان معاد ناباور شده، حالا جوابش رو در اینجا داده که انسان بخاطرِ دنیا دوستی و بخاطرِ اینکه عجول هستش و دوست داره همه چی رو زود به دست بیاره، رو به دنیا آورده، چون دنیا زودتر از آخرت به دست میاد...

و اما دسته ی ششم و آخر که از آیاتِ 22 تا 30 هستش و بیانِ اقسامِ چهره ها در قیامت و زمان احتزار هستش...

که عده ای با خوشحالی به ذاتِ پروردگار نظاره گر هستن و عده ای عبوس هستن و رو ترش کردن به این خاطر که مستحقِ عذابی کمرشکن هستن، هرگز این اتفاق نمی افته تا زمانی که جونشون به گلوشون برسه و هرچی گفته میشه چه کسی میتونه درمانگر باشه، جوابی داده نمیشه، و محتزر میفهمه که زمانِ مرگ رسیده، بخاطرِ همین پاهاش رو به هم می سابه و به خودش می پیچه تا جون از بدنش خارج بشه...

این فرد که معاد ناباور هستش بخاطرِ اینه که نماز نمیخوند و دروغ میگفت و به ما پشت می کرد، چون ریشه ی ترکِ دنیا، دوستی با نماز و معاد باوری هستش...

این فرد همونی هستش که با تکبر به سمتِ هم فکرانش می رفت و از ما گریزان بود، اما هم اکنون عذاب شایسته ی اونه...

 

سیاق دوم از آیه ی 36 تا 40:

در سیاقِ دوم از 3 کفه ی ترازو تشکیل شده، کفه ی اولِ ترازو آیه ی 36 هستش که فکر میکنی خدا انسان رو بیهوده و به حالِ خودش رها کرده؟!!

کفه ی وسطِ ترازو آیاتِ 37 تا 39 هستش که بیانِ خلقتِ انسان هستش، و کفه ی دیگرِ ترازو، آیه ی 40 هستش که خدا قادر به خلقِ دوباره ی مرده هاست...

خداوند در هیچ جای این سوره و هیچ جای قرآن ادعای خلقِ به عین نکرده، بلکه هرجا صحبت از معادِ جسمانی و خلقِ دوباره هستش، خلقِ به مثل هست، یعنی ممکنه عینِ یک فرد دوباره خلق نشه اما مثلش خلق میشه...

اما اینکه ترتیبِ این سیاقِ آخر چرا بهم ریخته هستش، یعنی اول از عبث نبودنِ انسان گفته، بعد آفرینش بعد احیای مردگان، به این خاطرِ که بگه خداوند که قادرِ مطلق هستش که تو رو به صورتِ 5 خلقت، یعنی نطفه و بعد گوشتِ تکه تکه، بعد خونِ بسته شده، بعد سایز بندی و در آخر جنیستِ مشخص، بدونِ هیچ کاتالوگ و نقشه ای برای بارِ اول خلق کنه، آیا نمی تونه برای بارِ دوم تو رو با همون شکل و شمایل خلق کنه؟!!

چون با این صفات، خلقِ اول سخت تر و پیچیده تر از خلقِ دوم هستش...

پس خدایی که می تونه عالم رو دوباره هدف دار خلق کنه، پس چجوری انسان رو که قرارِ خدا با ابعادِ کوچیک یا همون خلیفه الله روی زمین بشه، بیهوده خلق کنه؟!

انسانی که قرارِ خداصفت بشه، با چه جراتی میگیم که میمونِ پیشرفته هستش؟!

یعنی خداوند کسی رو که قراره مثلِ خودش (نه عینِ خودش) بشه، به صورتِ یک میمونِ پیشرفته در میاره؟!!

و به این ترتیب خدا ردِ شبهه و به معنای دیگه درمانِ درد میکنه...

خداوند مثلِ انسانها که همدیگه رو فقط میخوان از طریقِ استدلال به راه بیارن نیست...

خداوند تو قرآن، انسان شناسی و روان شناسی کرده، یعنی در یک سوره اول با استدلال وارد شده، در یک سوره با قلب و دل و محبت، در یک سوره با ناز کشیدنِ پیامبرش، در یک سوره با نفرین، در یک سوره با انذار و هشدار و یا تبشیر...

پس خداوند کارش رو بلده که با هر بنده ای با هر طرزِ فکری چه جوری صحبت کنه...


و اما آخرین مطلب که بر میگرده به آیاتِ 16 تا 19 یعنی دسته ی چهارم که خطاب به پیامبر و معترضه هستش و جنبه ی اخلاقی داره تا اینکه مرتبط با معاد باشه!

خداوند به یک باره به پیغمبر میفرماید که در خوندنِ قرآن عجله نکن،چون جمع کردنِ قرآن با ماست، ما باید قرائت کنیم و بعد بر تو بیان کنیم...

در اینجا میخوام تفاوتِ تدبر رو با تفسیر روشن کنم:

در تفسیرِ المیزان، جنابِ علامه نوشتن که چون آیاتِ بعدی رو به سرعت، پیامبر خوندن، خدا میفرماید که عجله نکن، چون من استادِ توام، و تو نباید از استاد جلو بزنی...

اما در تدبر نکته ی دیگری مطرح هستش، اینکه پیغمبر چون در رسالتِ خودش یعنی ابلاغِ وحی، نمیخواسته دچارِ خطا و اشتباه بشه، آیاتِ اولِ سوره یعنی 1 تا 15 رو به قصدِ خوندن شروع میکنه، چونکه معاد ناباوری در جامعه غوغا میکرده، و پیامبر خوشحال از اینکه خداوند به این موضوع پرداخته، شروع به قرائت میکنن، و از اونجایی که خداوند هنوز درمان رو مطرح نکرده و فقط درد، یعنی معاد ناباوری رو گفته، به پیغمبر میگن که عجله نکن که ما هنوز درمانِ درد رو به تو نگفتیم...

اما استدلالِ جوابِ تدبری:

1- اگر حرفِ علامه درست باشه چرا خداوند به صورتِ وحیِ غیرِ قرآنی به پیامبر ابلاغ نکرده؟!

2- بحثِ سوره درباره ی معاد هستش و جایگاهی درباره ی اخلاق نداره، پس با حرفِ علامه منافات داره...

3- خداوند در آیه ی 17 به پیغمبر می فرماید جمعِ قرآن با ماست، پس هنوز سوره جمع نشده تا پیامبر اطلاع داشته باشه، بعد چطور میتونه کلِ سوره رو قرائت کنه و بعد خدا تذکر بده...

4- در عربی، ضمیر همیشه به مرجعی قبل از خودش نیاز داره، نه به بعدش، در آیه ی 16، علامه مرجعِ ضمیر رو به بعد برگردوندن، در حالیکه مرجع به قبل بر میگرده...

 

نکته: در دریای علم بودنِ علامه شکی نیست، ما قطره ای از دریای علمِ اون بزرگوار هم نیستیم، اما یه نکته وجود داره اونم اینکه در تدبر، تقلید جایز نیست و فقط باید تحقیق کرد...

کما اینکه تقلید فقط در فروعِ دین واجبِ و در اصول هم جایگاهی نداره، چه برسه به فهمِ قرآن که نه اصول هستش نه فروع...

حرف در این نیست که بخوایم نظرِ علامه رو رد کنیم، فقط نظراتِ تدبری بیان شد، و پذیرشِ این 4 مورد با تفکرِ شخصی حاصل میشه...!


 

سوته دلان نوشت:

"ویلٌ للمصلین"...

خدایا مارو در صفِ نماز گزارانِ واقعیت قرار بده...




«والسلام علی من التبع الهدی»